یادداشتهای ناتمام... ........................................................................................
بارانه


● وبلاگ چیزخوبیه ... یه زمانی از نوشتنش لذت می بردم ، حالا از ننوشتنش ...
آهان
 

........................................................................................




● اینم عکسای کنسرت نورا جونز که توی هالیوود بول برگزار شد و 18 هزار نفر آدم اومده بودن... حس و حالش خیلی خوب بود،و آهنگ Come away with me رو هم خوند...

 

........................................................................................





Sorry - I do not have Farsi keyboard on my new PC yet... Bear with me writing in English!

Last night Sting was in Irvine, singing for some 10,000+ fans... The opening was done by Annie Lennox, who did a great job. Oh and guess what - it was Sting's birthday - people sang him a happy birthday song!

The concert, decoration, light and sound was great. He is getting old now, but both he (at 53) and Annie (at 49) still had a great voice and energy. For pictures click here.

It was all good, and you were so much missed... Specially since he sang your favorite song in the beinning... Wish you were here...


 

........................................................................................




● همش دارم می دوم ...
از دویدن لذت می برم ، اما به نظرم این همه بدو بدو یه ذره مشکوکه !!
نکنه دارم از چیزی فرار می کنم ؟
...
...
و خوشحالم که زنده ام و زیبایی زندگی رو حس می کنم ... از ته دل خوشحالم ...

 

........................................................................................




........................................................................................




● لِی لِی قدم می گذارم وسط شلوغی خیابون
دلم برای تنها پرسه زدن بین آدم ها تنگ شده
برای زل زدن به زمین
برای وسوسه ی راه رفتن لبه ی جوی آب
برای گیج و ویج رد شدن از روی خط عابر پیاده
و زیر لب فحش دادن به موتوری هایی که بی احتیاط از بغل گوشم رد می شن ...

ماشین ها میان و می رن
آدم ها میان و می رن
فکرا میان و می رن
و آسمون ایستاده !
مثل یه وقفه لذت بخش بین روزمرگی ها
حضور آبیش رو حس می کنم ، حتی وقتی نگام به خاکستری زمینه .
وایمیسم
سرم رو بلند می کنم
و نگاه می کنم و نگاه می کنم و نگاه می کنم ...
- مثل لحظه های اسلوموشن فیلم های قدیمی –
من و آسمون
آسمون و من ...
دستام رو باز می کنم
و آسمون رو بغل می کنم
حالا گیریم که تو دستای من جا نشه ...

 

........................................................................................




● می تونم مثل احمق ها رفتار کنم
می تونم مثل عاشق ها رفتار کنم
می تونم مثل دخترای 16 ساله باشم یا زن های 40 ساله
ممکنه ناز کنم و لوس باشم
ممکنه جدی ِ جدی باشم
ممکنه خوشحال و سرحال باشم یا عصبانی یا اصلا غم عالم به دلم ریخته باشه ...
فقط برام مهمه که خودم باشم
خودم با همه ی حس و حال هام
با نگاه خودم
با رفتارهایی که مال خودمه
چون می دونم که اگر خودم باشم ، معصومم ...
و به دنیا دروغ اضافه نمی کنم
حسرت اضافه نمی کنم
گره اضافه نمی کنم ...

زیر آسمون بزرگ ِ بزرگ
انقدر کوچیکم که حیفم میاد خودم نباشم ...

زمان تغییرات بزرگ گذشته
زمان فکرای جنجال برانگیز گذشته
زمان سخت گیری ها و تادیب گذشته
زمان ، زمان ِ بودنه ...
زمان ِ زندگی کردن ، تمام و کمال زندگی کردن ...

 

........................................................................................




● ریچارد فینمان توی یکی از مصاحبه هاش گفته بود که هنرمندا فکر میکنن دانشمندا با آوردن توضیحات علمی زیبایی پدیده ها رو دیگه نمیبینن. یه دوستش که آرتیست بوده یه گل بهش نشون میده، بهش میگه ببین، من در این گل زیبایی و ظرافت میبینم. ولی تو زودی یه سری ساختار و یه سری اتم و از این خرت و پرتا میبینی. تو رو چه به زیبایی؟

فینمان تو مصاحبه ش میگفت حالا بماند که این آقایون توجه نمیکنن که بالاخره ما هم آدمیم و حس داریم، ولی از همون دید دانش هم نیگاه بکنی، کی میگه دیدن پدیده های علمی به روش علمی از زیباییش کم میکنه، اتفاقا برعکس، من علاوه بر اون که ظرافت و زیبایی گل رو میبنم - هرچند ممکنه از لحاظ زیباشناختی درحد اون دوست آرتیست نباشم - ولی علاوه بر اون زیبایی یه نظم شگرف رو هم میبینم، زیبایی این که چطور یه طیف نور به این برگ که میخوره یه همچون قرمز دلچسبی رو میسازه، و غیره. هرجور که حساب میکنم، میبینم اون چیزی که من میبینم به چیزی که یه هنرمند میبینه اضافه میشه نه کم...

راس میگه. بعضی وقتا آدم از دیدن این نظام عجیب و غریبی که اینطور شگرف و عالی با هم دیگه کار میکنه بقول سهراب از هجوم حقیقت به خاک می افته. این یکی از بزرگترین زیباییهای کوانتومه. وقتی میبینی چقدر همه چیز نامشخص و فقط برمبنای احتمالاته، و بینهایت حالت مختلف در کوچکترین ابعاد میتونه اتفاق بیفته، ولی در عمل اون چیزی که اتفاق می افته اینه که ما هستیم، یه حس عجیبی به آدم دست میده که من رو یاد این بیت میندازه با تمام معنی عمیقی که داره:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست


 

........................................................................................




● دیشب داشتم دنبال یه چیزی می گشتم ، رسیدم به این شعر شبرو ... جاش خیلی خالیه ...
انقدر این شعر رو دوست دارم که دوباره اینجا آوردمش ...


زن ،
زن را در آئينه ديد

گيسواني به بلنداي شب
شبي كه ستارگان در آن ميدرخشند

( تاكنون با ديدن ستاره ، چهره برافروخته ائي ؟!!! )
زن ، چهره برافروخت
زن ،
بر بلنداي شب تيرگي ابر را ، مي پسنديد
زن ،
چهره بر افروخت


چشماني به سياهي شب
شبي كه ابرهاي بي پايان آن
مي بارند

زن ، چهره برافروخت
زن ،
شبي را ميخواست
كه خورشيدش بي وقفه باشد
زن
ميخواست كه ،
بي وقفه
باشد

زن ،
زن را در آئينه ديد

زن
با گيسواني به بلنداي شب
با چشماني
به رخشندگي خورشيد
خشنود از شب
خشنود از خورشيد
و خشنود از خويشتن خويش
كه زن بود
و زيبا بود
خورشيدي در شب
از خويش
برافروخت


زن ،
زيبايي را در آئينه ديد ...

 

........................................................................................




● از اینترنت خیلی فاصله گرفتم ، یه راست پریدم وسط دنیای واقعی !
روزای اول که تو ده بودم و دور از تمدن و امکانات خیلی سختم بود . خیلی اذیت شدم ، مثل معتادی که می خواد ترک کنه دست و پا زدم ... اما الان دیگه خوبم ... خیلی خوشحالم که متعلقاتم رو خلاصه کردم ، وابستگی هام به اشیاء رو کم کردم و حالا حس می کنم همه ی اون چیزایی که برای لذت بردن از زندگی لازم دارم رو می تونم توی یه چمدون خلاصه کنم . روم زیاده اما واقعا حس می کنم دارم به یه حدی از استغنا می رسم که در حد و اندازه های خودم خوبه ...
فعلا هم وبلاگ چای نت رو دارم می نویسم تا بعد که دوباره برگردم اینور ...
خوب و خوش باشین ...
و تا یادم نرفته ، عمیقا از زندگی راضیم ... خدا رو شکر ...

 

........................................................................................




● فشار کاری حسابی زیاد شده... دیروز یه سره از 9 صبح تا 9 و نیم شب کار کردم منهای یه 20 دقیقه برای غذایی که خیلی نمیدونم شام بود یا ناهار - ساعت 6 بعد از ظهر!! بعدش یه ساعتی کتاب خوندن توی کتاب فروشی و یه ساعتی هم سه تار زدن و ساعت یک صبح خوابیدم. ساعت 4 و ربع دوباره بیدار بودم و ساعت 5 سر کار... روی هم رفته خیلی خوبه، فقط نگران اینم که وقت دو و تای چی داره کمتر و کمتر میشه و ورزش داره میره تو حاشیه. باید یه فکری به حالش بکنم.


 

........................................................................................




● معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

چقدر شب خوبی بود امشب.. از اون شبایی که دلم نمیخواد برم بخوابم چون از هر یه لحظه ش حیفم میاد که به خواب بگذره. امشب فیلم پدرخوانده اینجا تو منطقه ی ما دوباره اکران شد. حال و هوای سینما خیلی باحال بود... مردمی که از یه ساعت قبلش اومده بودن و توی صف ایستاده بودن، اونی که بایه ماشین قدیم اومده بود و بوق ماشینش ملودی موسیقی متن پدرخوانده بود، توی سینما که دیگه تقریبا جای سوزن انداختن نبود، و دیدن یه فیلم بی نظیر با بازیهای بی نظیر روی پرده ی بزرگ با صدای دالبی دیجیتال... صحنه صحنه ی فیلم برام مطلب داشت، مخصوصا که بار آخری که دیده بودمش نسخه ای بود که فرانسیس فورد کاپولا روش صحبت کرده بود و از ماجراهای ساختنش و از مسائل و مشکلاتش گفته بود، بنابراین واسه هر صحنه ای حتی ماجراهاش رو هم میدونستم. شده بودم مث یه بچه که یه کیک شوکولاتی (بخاطر گل روی فروغ به کیک کشمشی هم راضی هستیم بابا!) بزرگ جلوش گذاشتن و بهش اجازه داده ن که همه ش رو بخوره... وای که چه خوبه!!! تو سینما به سرم زده بود که ته بلیتش رو اسکن بکنم و بذارم اینجا یادگاری، هرکی هم میخواد بخنده بخنده، ولی خوب خیلی باحال بود دیگه، چیکار کنم! فردا برم دفتر این کار رو میکنم :-)

از سینما که در اومدم یه راست زنگ زدم به بر و بچه های چای نت که ببینم ماندانا رو میشه پیدا کرد یا نه... از پژمان عزیز که در حالیکه دوتا ماشین توی جاده بودن کلی خودش رو توی دردسر انداخت و ماشینها رو نیگه داشت تا سلفون رو از این ماشین به اون ماشین بده تا بدست ماندانا برسه هم یک دنیا ممنونم. آدم با معرفت بعضی ها خیلی حال میکنه.

ماندانا هم خوب و سرحال بود... روز قبلش دیگه سرشون خیلی شلوغ نبوده و به استراحت بیشتری رسیده بودن. ایشالا تا فردا هم دیگه کارشون اونجا تموم میشه. البته جزئیات رو دیگه میذاریم برای خودش.

قبل از فیلم هم جای همگی خالی کتابم رو برداشه بودم و رفتم یه رستوران فسقلی ویتنامی که تازه کشفش کرده م نشستم و یه غذایی خوردم که مدتها بود به این خوشمزگی نخورده بودم... موقع خوردن غذا هم از روی کامپیوتر جیبیم کنسرت ابوعطای لطفی و شجریان رو توی فضای آزاد گوش میکردم و کتابم رو میخوندم... عجب شبی بود خلاصه... فقط جای تو خالی بود. ولی خوب، خوشحال و سرحال بودی، خوشیت خوشی میاره.

توی کتابه، نویسنده ی عزیزمون میره کنار فینمان می ایسته، میبینه که فینمان زل زده به یه رنگین کمون (اسم کتاب از همینجا میاد). میپرسه «کی برای اولین بار تونست درست تشریح بکنه که چرا رنگین کمون این رنگی میشه؟» (راستی شما میدونستین؟ من که نمیدونستم - حدسش رو هم نمیزدم) فینمان جواب میده «دکارت. میتونی بگی چی باعث میشه که دکارت این همه بره توی بحر رنگین کمون که ته و توی تجزیه ی نور توی قطرات آب رو دربیاره؟» و نویسنده ی ما فکری میکنه و شروع میکنه به دلیل آوردن از عوالم فیزیک و ریاضی.

فینمان میگه (وتوجه دارین که آدمی داره این حرف رو میزنه که جایزه ی نوبل فیزیک برده و اهمیت کاراش به اندازه ی اینشتینه) «به نظر من عامل اصلی قضیه از چشمت دور مونده...

من فکر میکنم دکارت اینقدر رفت توی بحر رنگین کمون، چون که احساس کرد رنگین کمون خیلی قشنگه.»

 

........................................................................................




● دیشب شب آخری بود که ماندانا اینا تا دیروقت کار داشتن... امروز دیگه باید کارها سبکتر باشه. دیگه ایشالا یه سری صحنه های این بر و اون بر رو هم بگیرن راهی تهران میشن ظرف چند روز آینده. خانومی، جات خالیه چقدر...

سفیدپر عزیز... خواستم توی کامنت جوابت رو بدم ولی دیدم یه هوا طولانی ترک میشه از کامنت. اون مطالبی که بهش اشاره کردی از چند جا و چند بحث مختلفه که در نهایت همه شون به یه جا میرسن. از دهه ی هفتاد یه بحث جدی درباره ی ارتباط فیزیک مدرن با مکاتب فکری شرق و یه جور شباهت بنیادی بین اونها مطرح شد. کتاب کلاسیکی که خیلی جدی مطلب رو مطرح کرد «تائوی فیزیک» از فریتجوف کاپرا هستش. تصویر ارتباط فیزیک با تائوئیزم، بودیزم و هیندوئیزم در این کتاب خیلی مشهوده.

محققین زیادی به این قضیه پرداختن و کتابهای فراوونی هم نوشته شد. علاوه بر اون کتاب اول که کلاسیکه اینام جالب توجه هستن:

Zen and the Art of Motorcycle Maintenance
The Quantum and the Lotus

موضوع دیگه ای که بیشتر و بیشتر اهمیت پیدا کرد - مستقلا - نظریه ی کوانتوم بود که حدود سال 1900 توسط مکس پلانک مطرح شد. یه تغییر پایه ای که بابا جون، چیزهایی که اندازه میگیریم میتونه گسسته باشه و پیوسته نباشه. این همه چیز فیزیک رو ریخت به هم. توجه بکنین که برخلاف چیزی که بعضی ها فکر میکنن، کوانتوم یه علم نیست. یه چارچوب یا یه جهان بینیه، که در اون چارچوب علوم مختلف رنگ جدیدی میگیرن. مکانیک کوانتوم از این مثالهاس.

مکانیک کوانتوم خودش رو در مقیاس های خیلی خیلی کوچیک - همون فیزیک ساب ساب اتمیک - نشون میده. قبلا اهمیتی نداشت چون کسی نمیتونست در اون مقیاسها چیزی رو اندازه گیری بکنه. ولی وقتی تونستن اندازه بگیرن - سرعتها و شتابها و نیروها و مکانها رو - دیدن که با مکانیک نیوتونی نمیشه تفسیرشون کرد... جور در نمی اومد. ولی با مکانیک کوانتومی چرا.

با اومدن مکانیک کوانتومی، یواش یواش آشکار شد که چهار نوع نیروی مختلف در طبیعت وجود داره: الکترومگنتیک، جاذبه، و دوتای دیگه که به نام نیروی قوی و نیروی ضعیف شناخته میشن. فقط برای این که بدونین چرا میگیم اینا «متفاوت» هستن، بعنوان مثال، همه ی ما میدونیم که میزان جاذبه با کم شدن فاصله زیاد میشه. ولی نیروی قوی بین دو ذره (اینجا ذره های ما ذرات تشکیل دهنده ی پروتون هستن - بگیم کوارک، یا پورتون، یا استرینگ) با کم شدن فاصله شون کم میشه و با زیاد شدن فاصله زیاد میشه! و اینه که شما از هم نمیپاشین اصولا!! مطلب بعدی یی که سر در آورد و بجث جدی یی شد، اینه که خیلی ها احساس میکنن که در نهایت این چهار نوع نیرو از یه جا سرچشمه میگیرن و یک نیروی «یگانه» در هستی جاریه. شبیه خداس، نه؟ ولی هنوز کسی نتونسته معادله هایی رو بنویسه و حل بکنه که بتونن هر چهارتای این ها رو با هم توضیح بدن.

پس سه تا مطلب شد: شباهت بنیادین فیزیک مدرن با مکاتب شرقی و صوفیگرایانه، نظریه ی کوانتوم که یکی از نتیجه های خیلی تکون دهنده ش اصل عدم قطعیت هایزنبرگه، و سومی نیروی یگانه یا «شعور» وحدانی موجود در آفرینش.

اینا رو که کنار هم میذاری، میبینی فیزیک به زندگی و نگرش خیلی مرتبط میتونه باشه. مسیر زندگی با فرایندهای فیزیکی شباهت های بنیادی داره. اتفاقاتی که برای ما می افته، یکی از بینهایت امکانهاییه که برای ما وجود داره (کوانتوم) و از اون مهمتر، ما بعنوان کسی که نظاره میکنیم فرآیند زندگی رو، به اجبار روش تاثیر میذاریم (اصل هایزنبرگ) - ما زندگی خودمون رو میسازیم.

حالا وقتی که آدم آگاه بشه به این مساله، جهان بینیش عوض میشه. میتونی ببینی که داری لحظه لحظه زندگی خودت رو میسازی.

این ماجرا و یه سری چیزهای مرتبط دیگه مطالبی بود که اتفاقا اون فیلم بهشون پرداخته بود، خیلی هم خوب بیانشون کرده بود. فیلمش هنوز روی پرده س، و چون هالیوودی نیست فکر نمیکنم خیلی زود سرو کله ش توی ایران پیدا بشه. ولی آدرس وب سایتش رو گذاشتم. کلی از مطالب فیلم روی سایتش هست. اگه اطلاع دیگه ای هم هست که میخوای و من میتونم کمک بکنم خوشحال میشم.


 

........................................................................................




● عکسای جدید چای نت رسید و سایتش رو به روز کردم. کار بچه ها حسابی سنگینه. دیشب با ماندانا صحبت میکردم، و میگفت که شب قبلش تا 6 صبح سر صحنه بوده ن. ایشالا با این همه زحمتی که میکشن نتیجه ی کار به همون خوبی که میخوان در بیاد.

آخرین باری که ساعت 6 صبح کتاب میخوندم یادم نمیاد کی بوده تا امروز صبح... یه کتاب خیلی باحال رو شروع کرده م - Feynman's Rainbow - که توش طرف ضمن طرح صحبتهای فیزیک کوانتوم خیلی هم بامزه نوشته. ولی کتابه بیشتر از اونی که بحث فیزیک باشه درس زندگیه. پروفسور فینمان از آدمهای بسیار شناخته شده ی عالم فیزیک ساب-ساب اتمیکه (ببخشید که نمیدونم تو فارسی چی بهش میگن، اگه میدونین لطفا بهم بگین - من تا فیزیک ذرات بنیادی رو تو ایران بودم، ولی نمیدونم که به فیزیک ذراتی که اون ذرات بنیادی رو درست میکنن چی میگن!!) و نویسنده این شانس رو داشته که توی دانشگاه کلتک - که همین بغل دست ماست - دفترش دو تا اتاق اونور تر از فینمان باشه. کتاب حاصل صحبتهای اون دوتاس.

نویسنده که در اون زمان فوق دکترا توی همین زمینه فیزیک داشته و دعوت شده بوده به کلتک که تحقیق بکنه، به شدت نگران این بوده که آیا میتونه یه کار تحقیقی بدرد بخور بکنه؟ آیا زمینه و صورت مساله ی درست رو پیدا میکنه؟ آیا کارش نتیجه ای خواهد داشت؟ اصلا میتونه موفق بشه؟

یه جا که نویسنده حیران بدنبال این بوده که چطور میتونه یه اکتشاف جدید بکنه، با فینمان از کتابی که خونده بوده صحبت میکنه: از یه آزمایش که توش یه میمون رو توی قفس میذارن و غذا بهش نمیدن، و بعد موز میذارن بیرون قفس ولی دور از دسترسش. میمون بیچاره کلی خودش رو به اینور و اونور میزنه ولی نمیتونه غذا رو بدست بیاره، تا این که بالاخره کشف میکنه که میتونه با یه چوب که توی قفسش بوده غذا رو بکشه سمت خودش و اون رو برداره (یادداشت من: نمیدونم شما چی فکر میکنین، ولی برای من خیلی هیجان انگیزه :-)

فینمان از نویسنده میپرسه: «خوب تو از این آزمایش چی یاد گرفتی؟»

نویسنده کلی توضیح میده و روش اون میمون رو با کارای گالیله مقایسه میکنه و غیره و غیره و به این نتیجه میرسه که میشه روانشناسی اکتشاف رو فهمید: اکتشاف یه نگاه نو به مطالبیه که احتمالا از قبل میدونیم، کنار هم گذاشتن چند تا توانایی که از قبل داریم ولی تا حالا اینجوری کنار هم نگذاشتیم و با هم استفاده شون نکردیم. مواد اصلی اکتشاف معمولا همه از قبل وجود داشته ن، و فرایند اکتشاف فرایند «درست» نیگاه کردن به اونها و دیدن یه چیز جدیده.

جواب فینمان رو عینا براتون نقل میکنم - جوابی که هم یه دفعه چشم آدم رو به روی یه چیزهایی باز میکنه، و هم خوب البته باعث شد تا من ساعت 6 صبح یکشنبه از خنده روده بر بشم:


"You're wasting your time. You don't learn how to discover things by reading books on it. And psychology is a bunch of bullshit.

What I would learn from your strory is that, if an ape can make a discovery, so can you."




 

........................................................................................




● خوب... کارای فنی وب سایت فیلم - چای نت دات کام - هم انجام شد و دیگه قابل دسترسیه. ماندانا که برگرده مطمئنم یه طراحی قشنگ براش میکنه، ولی فعلا محتوای سایت همون وبلاگ فیلمه. آدرس سایت هست:

www.chaynet.com

 

● حرفهای پراکنده ...

ماندانا خوبه و در عین کار زیاد روحیه ش خیلی عالیه... امروز که باهاش حرف زدم گفت که خوشبختانه دیگه کار توی آفتاب داغ رو به اتمامه و بیشتر فیلمبرداری داخلی دارن. خیلی خوب شد، چون دیگه داشتم نگران سلامتیش میشدم. به هر حال... یه سری عکس هم فرستاده که برام ایمیل بشه... همین که به دستم برسه میذارم توی وبلاگ چای نت.

* * *

امروز کارا یه ذره زودتر از معمول تموم شده و نشسته م دارم فکر میکنم به این همه کاری که توی این مدت کردیم... که این شرکت از کجا شروع شد و به کجا رسید... اول سپتامبر 2004 یادم باید بمونه. شرکت به اولین جایی که قرار بود برسه رسید...

* * *

دیشب بود - نه - پریشب - که خیلی دیروقت رفتم لب اقیانوس واسه دویدن و تای چی... سکوت شب توی هیاهوی امواج گم شده بود. خلوت بود و تک و توک آدمی. ماه ولی کامل بود. گرد و قشنگ و نزدیک. یادته گفتی قرارمون ماه؟ انقدره یادت کردم...

* * *

توی چند روز گذشته دو تا فیلم دیدم که خیلی بهم چسبید. فیلم قهرمان (Hero) که نمیدونم هم چرا رفتم دیدنش، چون مدتهاس که علاقه ی خیلی خاصی ندارم به فیلمهای هنرهای رزمی، و بطور خاص خیلی هم با جت لی حال نمیکنم. ولی خوب رفتم.

کاری به هنرهای رزمیش ندارم. موسیقی فیلم، طراحی لباس، طراحی صحنه و رنگها و فضاسازی با رنگها خیلی خیلی زیبا بود. مدتها بود یه همچین کار آبستره ای ندیده بودم. خیلی چسبید، و خیلی هم یاد اون دوستی افتادم که الان داره طراحی صحنه میکنه و همه مون منتظریم نتیجه ی کارش رو ببینیم :-)

اما فیلم بعدی که شاهکار بود و بدون اغراق بینظیر... فیلم «آخه ما چی میدونیم؟» البته اگه بشه این ترجمه رو از اسم فیلم (What the bleep do we know?!) پذیرفت.

یه فیلم نیمه مستند - نیمه انیمیشن - نیمه داستان که موضوعش مکانیک کوانتومه و عدم قطعیت، و بعد استفاده از همون جهان بینی در زندگی روزمره و جوری که ما روی وقایع زندگی خودمون و حال خودمون و جهان اطرافمون تاثیر میذاریم... در خودشناسی، در خداشناسی، در حرکت به سمت خوبی، در اهمیت خوب و مثبت فکر کردن، در تاثیر اراده. یه چیزی در ادامه ی همون حرکتی که با کتاب «تائوی فیزیک» شروع شد.

دو سه نفر از کسانی رو که توی فیلم صحبت کردن از نوشته هاشون میشناختم و دیدنشون و شنیدن حرفها از زبون خودشون خیلی واسه م جالب بود. ویژوال گرفتن از اینکه عادت های بد چطور میتونه از طریق شبکه عصبی بدن و شرطی شدن سلولها برای آمینو اسیدهای خاص تاثیر بد روی ما بذاره تکون دهنده بود.

یکی از مصاحبه های فیلم رو که خیلی هم چشم آدم رو باز میکنه اینجا روی سایت فیلم میتونین ببینین.

از وقتی که فیلم رو دیدم هر شب و صبح بهش فکر میکنم...

 

........................................................................................


بازگشت به آغاز